شکراله ذبیحی
یک پرنده
سمت نگاهیست که تیر از آن رها شده باشد
آزادی
......................................................................................................
و اما خبر خوش اینکه بزرگترین سینمای ایران { سینما سپهر ساری} با سالنی
به گنجایش هزارو چهارصد نفر در حال دگرگونی است .
پرده عوض شده است ، صدای دالبی وتصویر دیجیتال و مبلمانهای شیک .....
دارم می بینم سالن پر شده است و مثل گذشته ها ، مثل سینما پارادیزو ، سیگارو
تخمه و جمشید آریا ..... جماعت منتظرند و موسیقی متن فیلمی مشهور همه را
منتظر اولین فیلم سینما سپهر می کند. صدای زنگ کلیسا مثل صدای زنگ ــ
خوب بد زشت بگوش می رسد. چشمانم بسته است و لحظه رویا رویی نزدیک
دوست دارم وقتی چشمم را باز می کنم روزی روزگاری آمریکا اثر استادم
سرجیو لئـونه را ببینم
آخر این داستان رقت انگیز است . بهتر است چشمم را باز نکنم چون مزخرف دیگری
از سینمای خودمان را .... بگذریم. کارگردان نباید به همکارانش توهین کند
باید آنها را به قتل برساند !!!!!!!!!!!!!!!!
نویسنده این سطور مایل به درج نامش نبود.....
.....................................................................................................................
بود شکراله ذبیحی
خودش را به گند کشیده
نمی فهمی ـــ بویش آمده
پوسیــده
آدم مُـرده تدفین ندارد
اگر مطلبی هست ــــــــــــــــــــ شاعرش اینجاست!!
..............................................................................................................................................
نمی دانم چقدر با ادبیات آفریقا آشنا هستید و یا اینکه تنها لنگستن هیوز را می شناسید
نمیدانم... اما من آفریقا را دوست دارم. چیز هایی که ندیده ام را...
و آفریقاست شاخه گل سیاه من.
شعری که در ادامه می خوانید یکی از بیکرانهای قاره سیاه است که در سال 1968
تحت عنوان " نامه هایی به مارتا و اشعار دیگر ارسالی از یک زندان آفریقای جنوبی"
انتشار یافت .
استفاده از مضامینی ساده با آهنگی شاعرانه ویژگی این اثر است زیرا شاعر معتقد است که
باید با عباراتی ساده به بیان حوادث روزمره پرداخت
وبسا که یک کلمه عریان و ساده
عاری از پیرایه و فریب
از میان تاریکیهای سرد
می تواند به حمایت برخیزد
وجوابی گرم
و تعلق خاطری برانگیزد
تنها به واقعیات باید متکی بود
و فقط آنرا بر زبان آورد
دنیس بروتوس
........................................................................................................................
آقای نیچه
...
اکنون ، دلگرم به پیروزی خویش
با هم جشنی برپا می کنیم
جشن جشنها را :
زرتشت ، دوست من ، آن سرِ میهانان ، از راه رسیده است !
اکنون جهان خندان است و پرده ترس از هم می درد،
روز عروسی نور و ظلمت فرا رسیده است ....
فراسوی نیک و بد ترجمه داریوش آشوری
